بازگشتِ مطالب

سلام

همونطور که قبلن گفته بودم ، به دلیل تغییرات اساسی بر روی سایت ، مجبور شدم مدتی سایت رو لنگ در هوا نگه دارم! اما امروز تمامی مطالب رو مجدد بر روی سایت قرار دادم.

 ۲ نکته :

اول اینکه یه اتفاق جالب افتاده! علاوه بر مطالب و پستهایی که در قالب قبلی و پیش از به روزرسانی باز گردانده شد، بسیاری از مطالب و پستهای سالهای گذشته (۱۳۸۷-۱۳۸۴) نیز به سایت بازگردانده شد و اضافه گردید.

دوم هم اینکه در حال حاضر فقط مطالب و پستها آورده شده و به مرور ۴ اتفاق دیگر هم می افتد و آنها عبارتند از:

آ) به روزرسانی تمامیِ عکسهای آن دسته از پستهایی که قبلن عکس داشتند.

ب) به روزرسانی دقیق تمامیِ تاریخ های درج هر پست با توجه به روز، ماه و سال انتشارشان.

پ) به روزرسانی تمامیِ لینکهای موسیقی و سایتها که به متن پیوند خورده بودند.

ت) به روزرسانی دقیق همه ی دیدگاههایی که از پیش موجود بودند.

 

با مهر و سپاس.

 

سؤال واجب

بازجو: همه چیو انجام دادی؟

بازگو: بله؛ دقیقن و َ مو به مو .

بازجو: هرچی که گفتمو رعایت کردی؟

بازگو: بله قربان؛ دقیقن وَ مو به مو .

بازجو: هیچ نکته ای جا نمونده که انجام نداده باشی؟

بازگو: خیر قربان؛ همه اش رو انجام دادم و خواهم داد.

بازجو: یه بار بگو چه کارایی میخوای بکنی.

مصائب یک محسن اصفهانی – Ebham.com

بازگو: من فهمیدم که پای چپ و راست در مستراح رفتن مهمه. فهمیدم روُ گرفتن و روُ برگردوندن مهمه. فهمیدم که خالی نشدنِ باد در وقتِ عبادت مهمه. فهمیدم که آفتابه چیزِ مهمیه. فهمیدم که سوال کردن، واجب ولی پاسخ شنیدن مکروهه.فهمیدم که حفظِ ظاهر، از اوجبِ واجباته.

بازجو: آفرین، دیگه؟!!

بازگو: فهمیدم که آب رو باید از کجاش بریزم. فهمیدم که اگه (…) بشه یا اگه (…) نشه، زنم بهم حرومه. فهمیدم که نوشیدن یه چیزایی شرعی نیس ولی کشیدنِ یه چیزایی قانونی نیس. فهمیدم که عربی، زبانِ کاملیه. فهمیدم که هرکس غیر از ما کافره. فهمیدم که پاچه خواری، حقارت، التماس و قدردانی جلوی پای کارمند، رییس و بالا دستی اصلن شِرک محسوب نمیشه… .

بازجو: پس فهمیدی که باید چی کار کنی؟

بازگو: بله قربان؛ ولی یه سوالِ واجب!

بازجو: بپرس !

بازگو: میگم، بینِ اینهمه کارایی که من یاد گرفتم، جسارتن “خـــداوند ” دقیقن کجای قضیه قرار داره ؟!!!!

بازجو: نگهبان!!!

نه پای و نه تخت

پرنده ی همنشینِ من!

امشب هوای تهران، نه هوا بود و نه آب و هوا؛ فقط آب بود و قطره هایش، جوی بود و جریانش، برگ بود و تق تق هایش.

با دلتنگی از پیشت رفتم و با امید پا به خیابانهای تاریکِ پایتختی گذاشتم که نه پا به پای تنفسِ من است، و نه تختی روان برای حجمِ در گذرم.

با خود گفتم (گفته بودم هم با تو) تا خانه را پیاده می روم (که رفتم). باران خودش را در چاله ها به رخم می کشید وقتی تا مچ پا مرا بغل می کرد.

پرنده ی هم پرواز من!

این شهر شلوغ می خواهد قلبِ جهانِ دینی باشد یا پایتخت کشوری سراسر اندوده از اندوهِ انبارِ رنگین کمان (ها) ، من نه پرواز بادبادکهایش را دوست دارم نه ترسِ بی وقفه ی کلاغهایش را؛ نه صدای لبخند فاقِ بلندِ آزادیش را می شناسم نه غوغای میدانِ انقلابش را. فقط درونش زاده شده ام و کوچه هایش به کودکیَم پیوند خورده؛ کوچه هایی که حالا سازه هایش در نقشه های انبوه ساز و اندوه ساز و انبار ساز رقم می خورد … نه این شهرِ من نیست، نه این وطنِ من نیست … نمی شناسمش.

مصائب یک محسن اصفهانی — ebham.com

پرنده ی هم شانه ی من!

امشب، شیشه ی تمام ماشینها را بخار گرفته بود، جارچی داد می زد: “شهر، در امن و امان است” ، وَ هیچکس جرأت سوار کردنِ هیچ پیاده ای را نداشت، آنهم در نیمه شبی که سیاهی و باران رجز می خواندند.

پرنده ی مینیاتوریِ من!

امشب، از سایه – روشنِ تق تقِ برگها و تاریکیِ کوچه های ناشناس و خیسیِ چهره ها گذشتم و در گرمای خانه پهلو گرفتم؛ ولی هر آن، هر دم و هر پرسه ، یادِ کودکانی بودم که با هم دیدیمشان. کودکانی از جنسِ کار و خیابان، کودکانِ زلالِ گاراژهای زباله (فیلمی که با هم ساختیمش) … من نه عدالت را در میکرو ارگانیزم ترین موجوداتِ نشسته در رأس می بینم، نه غیرت را در چهره ی او که برای صدهزار نفر دست تکان میدهد؛ اما به وقتی می اندیشم که باران و خاک ــ در آغوش هم ــ تا زانو خودشان را به رخِ کودکی می کشانند که فردا صبح باید از لای زباله ها، قوطیِ کنسروِ زنگزده ی آزادی و عدالت را بیرون بکشد وَ برای قرصی نان به زیستنش بفروشد.

پرنده ی هم گریه ی من!

شهرِ من، نه آب دارد، نه هوا … من گیسوانِ تو را برای نجات کم دارم.

گریه های تکسلولی

یک “تک سلولی” ، در اینجا هم چشم داره، هم دست داره هم همه چیزهای دیگه؛ ولی فقط یک سلوله، یه سلول!

من حالم درست عینِ گریه کرده هاس. بینیم گرفته، شونه هام افتاده، کز کردم، توی سرم هِـی پر و خالی میشه، اما اشکم در نمیاد! چشام خشک خشکه.

امروز کشف کردم که یه تک سلولی اینجوری گریه میکنه. حالا خیلی چیزا مونده تا یاد بگیرم.

پیش از اینکه روزگار غریبی باشه، روزگار عجیبیه! دارم به تک سلولی بودن خو میگیرم. سخته ولی میگذره. چاره ای نیست ، وقتی نمیشه چیزی رو عوض کنی، باید خودت رو عوض کنی.

اینا رو یه تک سلولی میگه.

نزدیکتر از تو ــ ۲

من: وسوسه این نبود که کلاه بابا توی سرش جا نمیشد.

تو: راست میگفتی، معصیت از ما بود.

من: دیشب نون شب رو کنار صدای وق وق سگ تیپا خورده ی سر کوچه، بین با و مامان و آبجی لیلا تقسیم کردیم

تو: من ۴ سالمه ولی هنوز دندون در نیاوردم که نهون رو سق بزنم. دکترا میگن از سوء تغذیه ست.

من: وسوسه اسن نبود که همسایه های بالایی، ناچ و نوچ چلو قرقاولشون بین صدای بیگ بونگ دزدگیر ماشینهاشون گم میشه.

تو: راست میگفتی، معصیت از ما بود.

من: هنوز اشکهای شور، مزه ی چرک و کثافت میده.

تو: لعنت به این احساس مترسکی من که فقط با دیدن منظره های اینجوری، گریه اش میگیره.

من: وسوسه این نبود که سر پل تجریش با یه شلوار جین و تی شرت و دستبند و موبایل سامسونگ جی هشتصد، با دختر موفنگی تیریپ دیجیتال، قرار بذارم تا بریم « قهوه فقانسه » بزنیم.

تو: راست میگفتی، معصیت از ما بود … ولی آخه وقتی دیوار بدبختی بوتونیزه بشه، اونوقت یکی اینور دیوار دیواره و یکی اونور دیوار.

من: میدونم تو تا به حال سایه ی اینطرف دیوار رو ندیدی، چون گرمی لباس خورشیدخانوم، همیشه تن پوش سرمات بوده.

تو: آ …ه! فدای چشمای تیله ایت !!

من: درسته، اینو همیشه بابات بهت میگه، هر وقت گریه میکنی بهت میگه.

تو: هنوز به تاتی تاتی نرسیده بودم که صاحبخونه در رو کوبید و کرایه ی سر ماه رو خواست. بعد بابام همه ی وسایل خونه رو بار یه وانت کرد و رفتیم توی کپرهای فرحزاد. همه … شدیم سر بالایی.

من: خُب، ببینم حالا که غذات رو خوردی، گفتی الهی شکر ؟!

تو: الهی شکر !

آبان ۱۳۸۰

نزدیکتر از تو ــ ۱

من: عاشقه ؟

تو: نمیدونم.

من: آخه خیلی وقته همینطور نشسته و لبهای سرخش رو میگزه … میگم نکنه دیوونه ست ؟

تو: اِ … تو چرا این حرف رو میزنی ؟

من: حتماً امشب هم باباش کلاه شاپوش رو میذاره وسط سفره و هرچی از فکرش توی کلاه مونده رو میشینن با هم میخورن.

تو: … .

من: میگم باباش دندون داره ؟

تو: آره، نازه مصنوعیش رو هم داره.

من: باباش خیلی پیره، … باباش عاشقه؟

تو: نه، اون فقط کار میکنه.

من: مسافرت هم میرن ؟

تو: آره، فقط با بلیت اتوبوس؛ اون هم ده تومنی !

من: راستی بابای سارا دیشب یه ماشین دیگه هم قولنامه کرد. فکر کنم اسم ماشینشون « عروسک » باشه، آخه سارا میگفت ماشینه خیلی عروسکه.

تو: آره … عروسکه.

من: بگذریم، راستی برادراش چی؟ … خواهرش، خواهرش چی؟ صندل پا میکنه؟ لاک چی، لاک هم میزنه؟ دوس داره رنگ روشن بپوشه؟ از این عینک سیاها میزنه؟ … اون هم عاشقه ؟

تو: فقط عاشقه و بس.

من: پس « تو » رو دوست داره!

تو: هنوز نمیدونم، ولی مریضه … خیلی سرفه میکنه؛ سرفه هاش قرمزه، عین انار.

من: خودش چی؟ یادت رفت، چرا نمیگی خودش هم عاشقه یا نه ؟

تو: خودش مُرده.

من: ولی اون که زنده ست ؟!

تو: بعضیا زنده میمیرن … آه! حالا بسه دیگه برو بخواب، فردا باید بری مدرسه ها.

من: ولی من که خوابیدم.

تو: چشمات که بازه، حرف هم که میزنی، یعنی بیداری.

من: خیلیا بیدار توی خوابن.

تو: آره … شب به خیر.

من: شب به خیر ./

شهریور ۱۳۸۰

شوخی

 سرت رو بالا بگیر، چیزی نیست. کمی شوخیه که از آسمون می باره !

حتماً ظرفیت این شوخی رو داشتی که بهت رُو اورده. حتماً یکی که شاید نمیدونم کیه

داره تحویلت میگیره، اونم چه جورم !

از این شوخی خسته نشو، هرچندوقت یه باره که اتفاق میفته.

شاید طعمش رو زیاد جدی نگیری و پیش خودت بگی اصلاً مزه ای نداره، باهات موافقم

ولی با کمتر کسی یه همچین شوخی ای صورت میگیره.

حتماً یکی از اونایی که انتخاب شده تویی.

سرت رو بالا بگیر، نه نه اصلاً منظورم این نیست که به من نگاه کنی تا

برات شکلک دربیارم و لابد بخندی.

اگه بدت هم میاد، فقط یه بار صورتت رو بگیر بالا تا لااقل این بار به صداش گوش کنی !

و البته این هیچ ربطی به قد بلند من یا قد معمولی و متوسط اطرافیان نداره.

سرت رو بالا بگیر

اینهمه بارون فقط واسه تو داره می باره .

فقط همین./

شیطونی

پاییز برای من یه فصل وسوسه انگیزه؛ احساس میکنم مالیخولیایی بودنم چند برابر میشه، نمیدونم چرا ؟! اما همینقدریه که حتا الان داره منو وادار میکنه تا به وسوسه اعتراف کنم! این ترانه شاید به قول خودمون یه جورایی خوددرگیریه؛ اونهم مُزمنش. اینو برای وقتایی گفتم که با دلمون دعوامون میشه؛ یه دعوای جالب! چون دلمون رو به حد وفور دوست داریم ولی از طرفی هم نمیخواهیم به حرفش گوش کنیم! نه میتونی بگی « نه » و نه میتونی بگی « آره »!

خداییش نمیدونستم اسم این ترانه رو چی بذارم ولی بخونینش ببینین « شیطونی » بهش میاد یا نه ؟! … آره … نه … آره … آره نه …. نه … آره …. نه آره … آ….

امشب

به خودم میگم واقعاً چه طور میشه که شب طولانی میشه اما دوست داشتنی ؟!
ولی هرچی باشه شب رو با شب باید شکست داد.
مثل یلدا، که حضورش به کلی شب می ارزه.
ولی به یلدای موهات قسم، که من هنوز چله نشین شب روشن چشماتم؛
عاشق اون موجای سیاه دوستداشتنی.
گونه های اناری و بخاری که دهان میدون شهر صورتت، کوچه رو حنابندون میکنه!
هنوزم عاشقم
می بینی ؟!
کاشکی امشب تموم نشه ./

آدم توی آینه

ــ دلم گرفته !
* خب که چی؟
_ یعنی واسه ات مهم نیست؟
* واسه تو مهمه که کسی بدونه دلت گرفته!
_ نمیدونم اینجا جای منه و دوست دارم بگم.
* جای توئه، درست ولی چه ربطی داره به بقیه که دارن اینو می خونن؟
_ هیچی فکر کردم شاید بشه اینجا چیزی رو فریاد کرد!
* فریاد کرد؟ خب فکر کن فریاد کردی ، که چی بشه؟
_ نمی دونم!
* خب اگه نمیدونی واسه چی فریاد می کنی؟
_ گفتم شاید دلم خالی بشه!
* دل؟! مگه فقط تویی که دل داری؟
_ نه، ولی خب گفتم توی سایت خودم و جای خودم.
* چیزی؟ اینهمه چیز؛ حالا حتماً باید بگی دلت گرفته؟
_ خب بابا ، اگه اینجا نگم کجا بگم؟
* حالا حتماً هر چی که توی دلت میگذره رو باید بگی؟
_ خب آره! اصلاً واسه همین اومدم اینجا.
* نمی دونم!
_ چیو نمیدونی؟
* بگذریم.
_ نه، بگو دوست دارم بدونم!
* راستش، راستش، دل من هم گرفته؟
_ خب حالا من باید چیزی بهت بگم؟
* نه!
_ پس واسه چی تو هم میگی؟
* واسه اینکه فهمیدم تو هم دلت گرفته.
_ مگه فرقی هم میکنه؟
* چی؟
_ دل من یا دل تو!
* نه!
_ پس سرت رو از توی آینه بذار روی روی شونه هام و گریه کن.
* آخه نمیشه.
_ چرا؟
* چون تو دلتنگتر از منی.
_ من دلم واسه تو تنگ میشه.
* من هم.
_ خب حالا چی کار کنیم؟
* این نوشته رو منتشرش کن توی سایتت.
_ که چی بشه؟
* که من بتونم سر م رو بذارم روی شونه هات.
_ آهان؛ بیا این هم دگمه ی انتشار، خوبه ؟
* کاش میشد از آینه بیام بیرون.